تبليغاتX
مجلس رندان 2

مجلس رندان 2

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز --- ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

ایزد منان شما را آفرید

ابتدا و انتها را آفرید

کرد روح خویشتن را توی ما

گوش و چشم و دست و پا را آفرید

دید زن ها ناقص و کم طاقت ند

لطف کرد و مردها را آفرید

در پرانتز (مردهای زن ذلیل)

چون که سرویس طلا را آفرید

خواست موسی فاتح میدان شود

پس عصا و اژدها را آفرید

ظلم باید برملا می گشت پس

اتفاق کربلا را آفرید

ابتدا یک عده را آقا شمرد

بعد آقا زاده ها را آفرید

بهر این قشر همیشه محترم

پرشیا و زانتیا را آفرید

ملکی و تنبان و ارسی خلق کرد

دامن و شال و عبا را آفرید

بهر ما پشت سر هم درد ساخت

بهر آنها هم دوا را آفرید

بعد از آنکه خلق شد نوع بشر

آدمی زاده خدا را آفرید

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:47  توسط فرید  | 

با بربری و پنیر شعری بنویس

بر قبر خودت -بمیر- شعری بنویس

بر سردر دولت عدالت محور!

با قافیه ی وزیر! شعری بنویس

 

انشای بد، املای غلط من باشم

کج کوله ترین دست خط من باشم

من مرد اصول و ارزش و آمارم!

بگذار وزیر دولتت من باشم

 

دیروز به وعده رفت و فردا به امید

مردیم درون گند مرداب امید

پیغمبر ناامید نازل شد و گفت:

لا حول ولا قوه الا به امید

 

قاطی شده ایم با زن و دخترها

ترکیب بدی شده: من و دخترها!

"با جاه و جلال شعر بازی شده است"

لعنت به من و انجمن و دخترها

 

عاشق شدم و کلاغ در رگهایم

چون گاو کشید ماغ در رگهایم

من عاشق تو نمی شوم، می ترسم

جفتک بزند الاغ در رگهایم

 

هزلی مودبانه:

با اسم من و خودت غزل سازی کن

بیهوده دلت را به همین راضی کن

تنبان مرا بگیر در آغوشت

با خشتک شورت خالی ام بازی کن

 (توضیح اینکه شورت مزبور ورزشی بوده و مهم تر اینکه کاملا خالی است. پس هم از لحاظ قانونی و هم از لحاظ شرعی بازی کردن با آن خالی از اشکال است.)

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 14:8  توسط فرید  | 

گوساله ها و میش ها، خرها مقصرند

یعنی تمام این برادرها مقصرند

در آخور دنیا فرو بردیم اگر که سر

جوها و یونجه ها و شبدرها مقصرند

در آخر تمام دعواهای خانگی

معلوم می شود که شوهر ها مقصرند

سرها فتاده در کمندت نازنین ولی

هرکول پوارو گفته که سرها مقصرند

گاهی که نامه ام به دست تو نمی رسد

طعنه مزن به پست، کفترها مقصرند

در حق من رفیق کوتاهی نمی کند

گر زنده ام هنوز، خنجرها مقصرند

وقتی توهم تورم توی کشور است

حتما سروش ها، کدیورها مقصرند

ما را برای باختن خلقیده، کردگار

یعنی همیشه حضرت داور مقصرند

این شعر را به نیت خوبی نوشته ام

گر بد شده، خدا، قلم، جوهر مقصرند

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 20:22  توسط فرید  | 

تو گاو و بز الاغ داری، اینقدر...

ماشین و زمین و باغ داری، اینقدر

می خواستم از تو خواستگاری بکنم

افسوس که یک دماغ داری اینقدر...

 

آتش شده ام، زبانه دارم، دختر!

از شور جنون نشانه دارم، دختر

دیوانگیم یک مرض تکراریست

من عادت ماهیانه دارم، دختر         

 

چون کبک قشنگ و خوش خرامی، دختر

چون ماه چهارده تمامی، دختر

گفتم نفسی کنار تو تازه کنم

افسوس که طبق دین حرامی دختر !

 

از پشت زمان بیا و لبخند بزن

رگهای مرا به زندگی بند بزن

بگذار که عاشقت شوم بعد برو!

تو نیز به روزگار من گند بزن

 

جوراب و کت و گیوه خدایا بفرست

بشقاب پر از میوه خدایا بفرست

از خیر جوان گذشته ام، حداقل

یک پیرزن بیوه خدایا بفرست  ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 14:1  توسط فرید  | 

عاقل و با فکرم و با هوش بعضی وقت ها

بهتر از روباه و از خرگوش بعضی وقت ها

گرچه از آیینه دلگیرم ولی از عکس نه

می شوم خوش تیپ با روتوش بعضی وقت ها

حرف ها دارم ولی در جمع از ما بهتران

می نشینم گوشه ای خاموش بعضی وقت ها

غالبا غرق دعا و ذکر و تسبیحم ولی

می سپارم گوش به گوگوش بعضی وقت ها

سفت و سنگینم ولیکن سخت دارم احتیاج

چیز نرمی تا بیفتم روش بعضی وقت ها

فکر زن ها نیستم اما کنار دست تو

می زند چیزی درونم جوش بعضی وقت ها

گفته ام اشعار طنزی در رثایت گاه گاه

خوانده ام آواز زیر دوش بعضی وقت ها

دل شبیه بره ی بی دست و پایی بود لیک

گرگ می گردند میش و موش بعضی وقت ها

در خیال سرخ آزادی هوایی می شوند

مرغ های بی خبر از قوش بعضی وقت ها

نیست توی خاطرم غیر از خیال تو کسی

جز نسیم و مریم و بهنوش ... بعضی وقت ها

در هوایت می زنم عرعر شبیه نره خر

می شود مغز سرم مخدوش بعضی وقت ها

کابل و بغداد چشمت را به آتش می کشم

می شوم دیوانه مثل بوش بعضی وقت ها

حرف خالی چاره ی درد دل دیوانه نیست

باز کن ای نازنین آغوش۱ بعضی وقت ها

 

 ۱  دکتر مارک کتز (Mark Katz, M.D)، عضو L.A. Shanti's Advisory Board می نویسد:" ...«در آغوش گرفتن» می تواند در محدوده ذهنی یک فرد تغییراتی را ایجاد نماید و به آنها از لحاظ پزشکی کمک کند. بالاتر از همه اینکه، «در آغوش گرفتن» هیچگونه «عوارض جانبی» ندارد و شما برای گرفتن چنین مداوایی، احتیاج به رفتن نزد دکتر ندارید." «در آغوش گرفتن» (Hug) داروی خوبی است. در این حرکت، انرژی منتقل می شود و فرد در آغوش گرفته شده تقویت روحی و عاطفی می شود. شما برای بقا در زندگیتان به یکبار «در آغوش گرفته شدن» ، برای حفظ و حراست از زندگیتان به 8 بار « در آغوش گرفته شدن» و برای رشد و نمو به 12 بار «در آغوش گرفته شدن» در روز نیاز دارید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 20:27  توسط فرید  | 

این مطلب را از وبلاگ مجلس رندان انتخاب کردم. وبلاگ دیگری که مطالب طنز به صورت نثر و بیشتر مربوط به استان ک.ب در آن نوشته می شود. بعضی از کلمات به زبان لری بویراحمدی است:

فرهنگ غلت(فرهنگ  لغت):

کِرِ بَودار (ker bao dar):

پسر پدردار؛ پسری که پدر دارد؛ عاقبت به خیر؛ وارث چند هکتار زمین مفت؛ آقازاده؛ پسر رییس اداره.

 کهگیلویه و بویراحمد (K.B):

     نام یک روستای محروم در زیمبابوه؛ بیکارسرا؛ جایی که یک عده آدم غیور زیر خط فقر زندگی می کنند؛ نماینده هایش مشهور است؛ در آن گوسفند می فروشند و پرشیا می خرند؛ معمولا کهگیلویه اش را اضافی می دانند؛ تنها منطقه ی دنیا که سینما ندارد؛ مهد فرهنگ.

 مدیر بومی :

     مدیر محلی؛ مدیری که تنها هنرش بومی بودن است؛ کسی که در جواب مردم می گوید: بوووم!؛ در قدیم به آن کدخدا می گفتند؛ دوست حاج آقا؛ از ماست که بر ماست؛ حق مسلم و همیشگی بعضی ها؛ سهمیه مناطق؛ چوپان راستگو؛ (ر.ک: کِر بَودار) .

 جوانان عزیز:

     بچه های هیئت؛ عده ای که به جای کفش دمپایی می پوشند؛ نخبه ها؛ هر کس برای خودش گروهی از آن ها را آموزش می دهد و بعد کاندیدا می شود؛ از ما بهتران؛ مدیرکل های آینده.

 اراذل و اوباش:

     لیسانس های بیکار؛ جانورانی که در کمال تعجب روی دو پا راه می روند؛ ریش لنگری ها؛ الکی به خیابان می ریزند و شیشه خرد می کنند؛ زندانیان بالقوه؛ کسانی که ماشین ندارند اما به قیمت بنزین اعتراض می کنند؛ پدرسوخته.

 قانون:

     چیزی که نوشته می شود اما خوانده نمی شود؛ حروف والی؛ خیلی ها از آن دم می زنند؛ هر عملی که باب میل آقای رییس باشد؛ ظاهرش حتما باید حفظ شود مخصوصا وقتی که نقض می شود؛ کشک.

 رفاه:

     زندگی اشرافی؛ ایرانی ها در آن بسر می برند؛ نتیجه نفتی که روی سفره ها آمد؛ مایه ی حسادت غربی ها به ما؛ نام یک بانک.

 عدالت:

     یک نوع سهام؛ کیسه رطب؛ شمع بیت المال؛ روشی که همه ی مسئولین دارند؛ یک نوع شعار انتخاباتی؛ برای برقراری آن حتما باید امام زمان ظهور کند.

احمدی نژاد:

     نام یک دکتر؛ کلمه ای مرکب از احمدی و نژاد؛ منجی بشریت؛ کسی که سه سال است می خواهد مدیریت دنیا را عوض کند؛ انرژی هسته ای؛ سفرهای استانی اش زبانزد است؛ حامی کردان و مشایی؛ رییس جمهوری محبوب با هاله ی نورانی دور سرش که سیاستش عین دیانتش می باشد؛ راقم حماسه ی کالیفرنیا.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 13:39  توسط فرید  | 

این شعر کلی سانسور شد. طنز بودنش در خودش نیست. در تفسیرش از دنیا و بهشت و جهنمه!

دل خسته ام از بهار بی خود

از گردش روزگار بی خود

بیهوده ستاره، ماه، خورشید

هستند سر مدار بی خود

چوپان شما دروغ می گفت

ای خلق در انتظار بی خود!

ما را به دهی نمی رساند

این جاده ی بی سوار بی خود

،

ای شاعر واژه های ممنوع

بی هوده مده شعار بی خود!

تا پاره نکرده اند... (گوش ت)

بی هوده نزن هوار بی خود!

تا لاشه ی بی خودت نرفته

بر حلقه ی گند دار بی خود

تا فاتحه ی تو را نخوانده

این ملت سوگوار بی خود

انبوه کلاغ های تاریک

سرگرم به قارقار بی خود

یک روز به زور می کنندت

توی دو وجب مزار بی خود

یک صبح که می شود مهیا

صبحانه ی مور و مار بی خود

تا سیخ کنند توی داغت

هر ثانیه با فشار بی خود

انبوه فرشته های آتش

سگ های کثیف هار بی خود

،

دور از تو بهشت می کند ناز

با سیب و گل و انار بی خود

با خیل زنان نار پستان

مست خوش بی قرار بی خود

جایی که کنی هر آن چه خواهی

با حوری گل عذار بی خود

.....

این آخر زندگانی ماست

یک بازی خنده دار بی خود

چیزی که مرا نموده مایوس

از گردش روزگار بی خود

در بیت نخست نیز گفتم

دل خسته ام از بهار بی خود ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 15:41  توسط فرید  | 

اول نامه چون خدا فرمود

السلامٌ علیک یا محمود!

گردش ماه و سالتان خوب است؟

جان من، اصل حالتان خوب است؟

صاحب ملک و پست و پول، آقا!

حج امسالتان قبول آقا!

زمزم و مروه و منی چه خبر؟

راستی، خانه ی خدا چه خبر؟

اطلاعی ز ما خدا دارد؟

خبر از دردهای ما دارد؟

او که خود صاف و پاک و بی رنگ است

مثل ما، مثل ما دلش تنگ است؟

خانه ای او اجاره ای دارد؟

موکت پاره پاره ای دارد؟

یا شبیه مدیر عامل هاست؟

فارغ از درد کهنه ی دل هاست؟!

مالک آب و باد و باران است

میزبان بهر پول داران است؟

هیچ پرسید وام یعنی چه؟

آبرو، احترام، یعنی چه؟

راز قانون کار می دانست؟

مثل ما هم شعار می دانست؟

از نبرد و عناد هم می گفت؟

مرگ بر، زنده باد هم می گفت؟

با خودم فکر می کنم که خدا

برده از یاد خود مرا آیا ؟

تخت سلطانی خدا نرم است

به عتاب و عذاب سرگرم است

روی منبر همیشه بر صدر است

قطر عمامه اش فلان قدر است

درس فقه و کلام می گوید

از حلال و حرام می گوید

توی جنت عروس بسیار است

حور مست و ملوس بسیار است

همه شهد و گلاب می نوشند

شیخ ها هم شراب می نوشند

یا جنیفر لوپز کسی مثلن

لخت می رقصد و بدون کفن

..

بگذریم، از خود خدا چه خبر؟

کُلن از كل ماجرا چه خبر؟

حال تان را خدایتان پرسید؟

کارتان بود مورد تایید؟

هیچ هم پیش تان خودش آمد؟

از سر و ریش تان خوشش آمد؟

گفت : به به! چقدر زیبایی؟!

چه سری! چه دمی! عجب پایی؟!

گفتی اوضاع کار را تا ته؟!

گفت:احسنت! مرحبا! به به؟!

من دعا می کنم چنین باشد

اسم تان در کتاب دین باشد

شانزده سال درس می خواندم

مدتی توی پادگان ماندم

بیست و چن ساله ای جوان بودم

سخت محتاج نام و نان بودم

رو به کعبه نماز می بردم

جز به حق لقمه ای نمی خوردم

صاحب درد می شدم کم کم

داشتم مرد می شدم کم کم

لحظه ای پیش او اگر بودم

باعث شادی پدر بودم

گرمی خنده بر لبش حس شد

پسرش عاقبت مهندس شد

مادر از یاد برد دردش را

پینه ی دست های سردش را

صبح و شب چارقد به سر می کرد

هی "پسرجان پسر پسر" می کرد

حال باید که کار می کردم

به خودم افتخار می کردم!

چون که یک فرد ارزشی بودم

صاحب خلق ورزشی بودم!

قصه ی علم و مال تکراری است

درد نان حلال تکراری است

زنده ام با حقوق چندرغاز

مثل ماشین توی دست انداز

دائما جیبهای مان خالی است

چه قدر روزگارمان عالی است!!

ای خدا! ای خدای خوش کردار!

درد را از درون ما بردار!

چه قدر خسته ام من از گفتن

گفتن اما جواب نشنفتن

راستی! راستی عمو محمود!

پسرت جای من اگر می بود

تو برایش چه کار می کردی ؟

به کجاش افتخار می کردی ؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 19:7  توسط فرید  | 

منوچهر احترامی به مرگ خندید

احترامی، محترم بود. با سبیل و موهای سپید مثل شکرش. با عینک بزرگش. و دلی آسمانی. رفت تا با عمران صلاحی و سعدی و حافظ و عبید بنشیند قلیان بکشند و به ریش دنیا بخندند. حالا زندگی مردن دارد. بروی بنشینی کنار دست این همه رند نظز باز و شعر بخوانی و بشنوی و یک دل سیر بخندی، بی آن که کسی روی کلمه هایت خط قرمز بکشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 22:17  توسط فرید  | 

 ای غم زده، انتظار کیلویی چند؟

این جاده ی بی سوار کیلویی چند؟

برخیز سر کوچه ی محمود بپرس

موز و کلم و خیار کیلویی چند؟

ما مرد تملق و تریبون هستیم

حرف و سخن و شعار کیلویی چند؟

سرد است، بپوش خویش را ریزعلی!

سرما نخوری، قطار کیلویی چند؟

یک کودک تشنه،گشنه ی بازیگوش

یک مادر شرمسار کیلویی چند؟

ما در قفس عزیزمان دربندیم

آزادی و اختیار کیلویی چند؟

در مذهب سنگ های کور و کر و لال

فریاد دف و سه تار کیلویی چند؟

زاکانی و فیض و سعدی شیرازی

خیام شرابخوار کیلویی چند؟

چون هست شراب ناب شیراز حرام

پس ساقی گلعذار کیلویی چند؟

خود ساقی گل عذار هم شد ممنوع

بوس و بغل و کنار کیلویی چند؟

از گیسوی تابدار تو می پرسم

اوریشم سرچنار کیلویی چند؟

در باد رها که می کنی زلف شلال

زیبایی آبشار کیلویی چند؟

حور و عسل و فرشته بی فایده است

فردوس بدون یار کیلویی چند؟

بگذار لب تو را بنوشم هر روز

نوشابه گازدار کیلویی چند؟

ای چشم تو آفتاب فروردین ماه

من یخزده ام، بهار کیلویی چند؟

با آتش سیگار خودت گرمم کن

شوفاژ و اتو بخار کیلویی چند؟

وقتی که قرار نیست با هم باشیم

نامه، تلفن، قرار، کیلویی چند؟

میش و بره های ایل را گم کردیم

حالا چمتر، ملار، کیلویی چند؟

آیینه به جرم سادگی می شکند

ای اهل ریا، غبار کیلویی چند؟

دیگر شده ایم قومی از بیخ عرب

فردوسی و مازیار کیلویی چند؟

دریای خزر له شده ی پوتین هاست

پس ماهی خاویار کیلویی چند؟

باید بروم سریع، آقای پلیس !

یک گوشه بزن کنار کیلویی چند؟

تهران عزیز و اصفهان را عشق است

بویراحمد بی مزار کیلویی چند؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 12:35  توسط فرید  | 

بوش پسر هم با همه شیرینی و بانمکی اش رفت. این شعر هم مال همان دوران قبل است که از حضور محترم شان فیض می بردیم. اگر چه کاملا موضوعی و به شدت یک جانبه نگر و شعاری است اما حیفم آمد این شعر را همین جوری بی مصرف بیاندازم توی سطل زباله. احتمالا به خواندنش بیارزد:

 

جیگر و با نمک و با هنرم

بنده بوش پسرم

 

اهل درگیری و جنگ و خطرم

بنده بوش پسرم

 

دل من در تب بیداد و عداوت می سوخت

مادرم پیرهن جنگ برایم می دوخت

پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت

تف به ارواح خبیث پدرم

بنده بوش پسرم

 

سخت خون ریزم و اهل دغل و حیله و رنگ

منطقم موشک و توپ است و مسلسل و تفنگ

می زنم با همه ی خلق خدا حرف جفنگ

لات و چاقوکش و اوباش و شرم

بنده بوش پسرم

 

هست در صحنه ی کشتار بشر رحمم، هیچ

بوده در عالم فرهنگ و هنر سهمم، هیچ

مثل مرحوم پدر هیچ نمی فهمم، هیچ

من بلانسبت تان کره خرم

بنده بوش پسرم

 

خون نفت است که توی رگ عالم جاری ست

بی می ناب – به قول شعرا – نتوان زیست

آمدم این ور دنیا به مصاف تروریست

پس طرفدار حقوق بشرم

بنده بوش پسرم

 

می شناسد همه ی عالم و آدم من را

بلدم بشکن و رقصیدن و قر دادن را

آمدم تا بزنم ریشه ی بن لادن را

همچنین دشمن ملا عمرم

بنده بوش پسرم

 

می کنم ریشه ی مردان و ... زنان را ایضا

می کنم زخم، دل پیر و ... جوان را ایضا

می زنم نیش فلان جای جهان را ایضا

چون که با حفظ سمت جانورم

بنده بوش پسرم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 19:45  توسط فرید  | 

 یادش بخیر اون روزای قدیمی

اون پیرمردای گل و صمیمی

پیرزنای بقچه و بهسکون

ملای باسواد شانومه خون

ارسی و تمبون غری و کلاه

آتیش منقل توی چادر سیاه

دوغ و قره قروت و مشک و ملار

باد دل انگیز شب سرچنار

بار و بساط زندگی کجا رفت؟

اونهمه شور و سادگی کجا رفت؟

گذشته ها گذشت و اومدیم شهر

با خودمون و ایلمون شدیم قهر

روی مرام ایل پا گذاشتیم

عرضه ی موندن توی ده نداشتیم

دور شدیم از گل و ... منگل شدیم

تا اومدیم عاقل بشیم خل شدیم

کفتر دل از آب و نون هم افتاد

دندون نون خوردنمون هم افتاد

وقت دل جوونمون گذشته

روزای خوش خوشونمون گذشته

اون روزای پر زده یادش به خیر

الاغای دهکده یادش به خیر

تو دفتر خاطره ی شادمون

عرعرشون نمیره از یادمون

تو کار خوندن خیلی ماهر بودن

شعر هم می گفتن آخه شاعر بودن

چون می تونستن همیشه خر باشن

 نمی دیدین یه دم مکدر باشن

بهار می اومد دلشون وا می شد

بساط عیش شون مهیا می شد

تو دشت و دره یا کنار کوهی

هی می زدند جفتک گروهی

سر به سر کره خرا می ذاشتن

با هم دیگه چه حال و حولی داشتن

نیاز به گونیا و نقاله نیست

هیشکه مث خری که باحاله، نیست

شر می شدن اگر، بلایی بودن

خرا عجب جونورایی بودن

صاحب یک چیزی بودن این هوا

روش بشینین یه هویی میرین هوا

رو خره رو میگم، یه هو پا می شه

الاغ سواری دولا دولا می شه

دولا بشین! روش بشینین! حال می ده

زنگ بزنین به هرکی، میس کال می ده!

خرا زیاد چیز عتیقه داشتن

تو کارشون ذوق و سلیقه داشتن

توی مسیرشون نمی شدن گم

راهو بلد بودن مث کف سم!

 رد می شدن از همه ی مسیرا

مدیر بودن نه مثل این مدیرا

کسی رو بی سبب نمی چزوندن

لگد  به این و اون نمی پروندن

 نبودن اهل حزب و دار و دسته

نه تشنه ی انرژی و نه هسته

 بدون مکر و حیله می نشستن

سیاستو به دمبشون می بستن

 کسی رو تخت و میز و منبر نبود

هرکی پی اینها می رف خر نبود

 الاغ حرمتی برا خودش داشت

شان و ابهتی برا خودش داشت

 شاخ نمی شدن نمی زدن قاط

گاو نمی شدن تو انتخابات

 تو کارشون دُرُس- غلط می کردن

با خربزرگا مشورت می کردن

نمی دونین چه علم و عقلی داشتن

پا توی دانشگا نمی گذاشتن

***

اینا که گفتم واسه تون مثاله

اما خودش یه نوع بیان حاله

 حالا تو هم هی مث آدم بده

حضرت عباسی به ما گیر نده

نگو که شاعرا بخار ندارن

پاشونو روی دمب خر می ذارن

پیش مدیرا نمی شه پا گذاشت

رو دمب شیرا نمی شه پا گذاشت

ما خودمون اوستای کاریم عزیز

خوب می دونیم کجاش بذاریم عزیز

من گاو مش حسنم!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 12:0  توسط فرید  | 

یاور همیشه مومن!

   همیشه داشتن یک قوم و خویش که بتواند به خوبی داس بکشد و هیزم خرد کند و گاوها را به چراگاه های سبز و بکر ببرد مایه دلگرمی و نقطه قوت یک روستانشین است. تازه اگر مثل حبیب، کدخدای ده باشی داشتن یک همراه خوب و بی غل و غش از واجبات زندگی است.

   هرمز برادر ناتنی کدخدا حبیب، هر چند فقیر و ندار، اما اهل کار و تلاش برای کسب روزی و گذران عمر بود. مردی سی و پنج ساله با چوب دستی ارزنی و گیوه های قدیمی و سه تا پیراهن یقه دار که روی هم می پوشید و پایین شان را جمع می کرد زیر تنبان بشورش و کلاه کارمحمودی چرک گرفته مرحوم پدرش را می گذاشت روی سرش و آفتاب درنیامده گاوها را هی می کرد سمت کوه سیاه.

   از سه سال پیش تمام تابستان ها، با زن و بچه هایش خداحافظی می کرد و می آمد اینجا سرتنگ، خانه ی حبیب تا کمک کارش باشد و گندم ها را درو کند و گاوها را بچراند و آخر تابستان هم گوسفندی، چیزی هدیه بگیرد و ببرد برای خرج زن و بچه اش.

   خورشید نزدیک شده بود به نوک کوه سیاه که کدخدا حبیب از راه رسید و کلاهش را درآورد و چند بار به کف دستش کوبید تا گرد و خاک را از آن بتکاند. گل بگم کاسه دوغ را پر کرد و آمد جلوی چادرسیاه و تکیه داد به تیرک وسطی و لبخند زد:

-        چه خبر کی حبیب؟ این قدر رنج و بیغاری نکش پیرمرد.

   این را گل بگم گفت و کاسه را داد به دست کدخدای پیر و برگشت ته چادر تا یک کاسه برنج بیاورد بخیساند برای شله کشکی امشب شان.

-        هرمز هنوز برنگشته؟

   کدخدا حبیب گفت. دوغ را هورت کشید و گیوه ها را کند و همانجا نشست روی قالیچه محلی دست بافت گل بگم و ادامه داد:

-    بنده ی خدا این همه غصه ی گاو و گوساله های ما رو می خوره و دوستشون داره اما آخر سر نمی دانم چرا گاوها این قدر ضعیف و مردنی می شن؟

-    والا کی حبیب، هرمز پسر مادرته و خیرخواهت و بیچاره از شفق تا الی غروب جون می کنه. اما این گاوها غلط نکنم بیماری، مرضی، چیزی دارن که تابستونا ایطور لاغر می شن!

-        خدا اعلم! بلند شم برم بالای تپه ببینم کجا مونده.

    بلند شد برود بالای تپه ببیند کجا مانده هرمز بیچاره و گاوهایش که دیگر موضوع صحبت پیرمردهای ده شده بودند.

    از وقتی که هرمز این همه راه می رفت پی گاوها، از یک طرف داستان عشق او به گاوهای کدخدا نقل مجالس بود و از طرفی قصه لاغرتر شدن روز بروز آن ها. تمام عصرها صدای گاوها که از پایین ده به گوش می رسید به دنبال آن، همه ی ده صدای هرمز را می شنید که:

-        جووووووونم!

   و اینقدر با احساس و با حال می گفت جونم که پیرمردها به کدخدا حبیب حسودی شان می شد. کدخدا از این حسادت پیرمردهای هم قطارش بدش نمی آمد. یک جور حس غریب دوست داشتنی را در دلش زنده می کرد. حس داشتن چیزی که دیگران ندارند. یک پشت و پناه صمیمی که خیلی ها آرزویش را دارند. یک برادر هرچند فقیر و یک کمک کار هرچند برای سه ماه تابستان. صدای هرمز و گاوهایش دیگر موسیقی دلنشین تمام عصرهای تابستان ده شده بود.

   کدخدا با کف دستش روی سنگ بزرگ بالای تپه را تمیز کرد و یا علی گفت و نشست و چشم دوخت به دامنه پایین ده. گاو زرد جلوتر از بقیه پوز تکان می داد و کمرکش تپه را گرفته بود و بالا می آمد. کم کم گاوهای دیگر هم پیدا شدند و هرمز که چوب دستی سنگینش را تکان می داد و عرقش را با آستین خشک می کرد و مواظب بود گیوه هایش به سنگ های تیز اطراف گیر نکند.

   کدخدا بدنش را چرخاند سمت هرمز و گاوها و از سنگ بزرگ زیر پایش پایین آمد و نشست روی خاک ها و تکیه داد به سنگ و منتظر ماند که نزدیک تر شوند.

   هرمز دوید جلوی گاوها و کدخدا کنجکاوانه نگاهش را دوخت به چوب دستی هرمز که یک دفعه آن را بالا برده بود و روی گرده گاوها می کوبید. صدای گاوها بلند شد هرمز دست هایش را اطراف دهنش حلقه کرد و رو به ده بلند فریاد زد :

-        جووووووووووونم!

   دوباره چوب دستی چرخید و رفت توی هوا و پایین آمد روی گرده گاو زرد و نعره گاو پیچید در فضای آرام روستا و دوباره هرمز تکرار کرد :

-        جووووووووووونم!

   کدخدا حبیب سرش را گذاشت روی سنگ. از جیب بغل پیراهنش یک نخ سیگار بیضی بیرون کشید. آب دهانش را قورت داد و جیب های شلوارش را دنبال کبریتش زیر و رو کرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 20:20  توسط فرید  | 

خورده ام آب و نان الهی شکر

گفته ام بعد از آن الهی شکر

 

تازه وقتی که آب و نان هم نیست

گفته ام هم چنان الهی شکر

 

منقرض گشته گرچه مانندِ

ببر مازندران الهی شکر

 

با تمام وجود می گویم

خالق مهربان، الهی شکر!

 

می پرد از دهان من بیرون

بی هوا، ناگهان الهی شکر

 

او که کلی محبتم کرده

داده ما را زبان، الهی شکر

 

داده مثل بقیه من را هم

چشم و گوش و دهان، الهی شکر

 

کهگلویه اگرچه محروم است

بابت اصفهان الهی شکر 

 

می رسد پشت هاله ای از نور

مردی از آسمان، الهی شکر

 

حضرت احمدی نژاد احسنت!

گوجه های گران، الهی شکر

 

چه قدر ساده ساده حل گردید

مشکل عاشقان، الهی شکر

 

کربلا می روند و می آیند

کاروان کاروان، الهی شکر

 

همه با هم رفیق و هم دستیم

هم دل و هم زبان، الهی شکر

 

جمله دیندار و مومن و پاکیم

خرد و پیر و جوان، الهی شکر

 

موش با گربه هم نشین شده است

دزد با پاسبان، الهی شکر

 

می کند توی حجره اش حاجی

شیخ در سازمان، الهی شکر

 

ای خدایی که داده ای به غنی

سینه و بال و ران، الهی شکر

 

لطف کن از زمین خود بردار

نسل مستضعفان الهی شکر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 19:49  توسط فرید  | 

واجب الاحترام حاج آقا!

و علیک السلام حاج آقا!

 

مخلص طبع بنده پرورتم

بنده با خانواده نوکرتم

 

خاک تان سرمه سای چشمانم

جیگرم، گوشه ی دلم، جانم!

 

نور می بارد از جمال شما

چقدر هست خوش به حال شما!

 

بنده دکتر امیرعلی هستم

پسر حاج شیرعلی هستم

 

توی مسجد نماز می خوانم

بنده از کودکی مسلمانم

 

مهر و تسبیح و ریش هم دارم

سکه در جیب خویش هم دارم

 

سکه آورده ام برای شما

پدر و مادرم فدای شما

 

دوست دارم مدیر کل بشوم

مثل بعضی، تپل مپل بشوم

 

ظاهر و شکل و حالتم خوب است

چه قدر هم عدالتم خوب است!

 

صاحب دکترای آمارم

بلدم تا هزار بشمارم

 

من اگر که مدیرکل باشم

بر سر اهل کفر می شاشم

 

می شوم خانه سوز آمریکا

می زنم توی پوز آمریکا

 

موشک و توپ و ناو، کیلو چند؟

رایس و جک استراو، کیلو چند؟

 

می رود تا به هر کجا خر مان

می شود انگلیس نوکرمان

 

می زنم ریشه ی تورم را

می کنم شاد شاد مردم را

 

مثل چاقو که توی زنجان است

مسکن رایگان فراوان است

 

نفت می آورم برای همه

می برم روی سفره های همه

 

روز و شب نیز کارها بکنم

تا حقوق زنان ادا بکنم

 

روی خورشید راه می سازم

مسجدی توی ماه می سازم

 

مرغ تخم دو زرده خواهد کرد

کارهای نکرده خواهد کرد

 

من خودم حرفه ام مسلمانی است

بر سرم هاله های نورانی است

 

می زنم داد با صدای رسا

معجزه می کنم بدون عصا

 

من برای جهان سر آوردم

پدر بوش را درآوردم

 

واقعا شاهکار می باشم

باعث افتخار می باشم

 

سرور آسیا، امیرعلی

گابریل گارسیا امیرعلی

شد کمی سرخ و زرد، حاج آقا

ناگهان کله کرد، حاج آقا

 

گفت: اسباب خنده، دون کیشوت!

برو از بیت بنده، دون کیشوت!

 

این همه طعن و تیکه یعنی چه؟

رشوه و پول و سکه یعنی چه؟

 

توی دوران شاه بود این ها

همه اش اشتباه بود این ها

من هم از گرد راه برگشتم

خسته و روسیاه برگشتم

 

عاقبت هم مدیر کل نشدم

مایه دار و تپل مپل نشدم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 20:23  توسط فرید  | 

شب تاریک روشن می کنم سیگار می خندم

اگر باشم کمی دلتنگ، به اخبار می خندم    

فلان فرموده، بهمان گفته، کی افزوده، اما من                

به این فرمایشات ناب گوهر بار می خندم

سیاسی می شوم با ریش و تسبیح و ... کمی اخمو      

به استان دار و فرمان دار و بهمان دار می خندم

              حضور خلوت انس است و جمع گرگ ها جمعند                

به کار و بار گرم بره ی پروار می خندم

برای شادی روح عراقی ها و افغان ها

و مظلومان عالم جمله، زار و زار می خندم

در این اوضاع خر تو خر که هر کس می کند عرعر            

اگر باشم شبیه خر به زیر بار، می خندم

الاغی می شوم آن گاه عرعر می زنم قه قه !              

کلاغی می شوم آن گاه قار و قار می خندم

تبسم گرچه مصنوعی است بر لبهای من اما              

به دندان و لب و گوش و دماغ یار می خندم

شبیه برگ های پاره ی دفترچه ی بیمه                       

به درمان گاه و تخت و دکتر و بیمار می خندم

خدا هم روز محشر از گناهانم که می پرسد                

تمام جرم ها را می کنم انکار می خندم

ولی تا چشم هایم در نگاه مادرم افتاد 

سرم را می نهم بر دامنش این بار ... می گریم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 21:23  توسط فرید  | 

 

یک عالمه پول پیش لازم دارم                        من خانه برای خویش لازم دارم

 یک خانه ی سرد و ساکت و ویلایی                   در ساحل گرم کیش لازم دارم

 باید سه چهار زن بگیرم حتما                  هم صحبت و قوم و خویش لازم دارم

  بر لوله ی آزمایشم خیره شدم                       دیدم که چقدر جیش لازم دارم !

  باید بشوم مدیر کل، یعنی که                          انگشتر و مهر و ریش لازم دارم

  تا وصله کنم به خود عناوین زیاد                    یک سطل پر از سریش لازم دارم

 در سایه ی منبر و سخنرانی خویش                گوساله و گاو و میش لازم دارم

  با لهجه ی مدح، هر سخن هست عسل             در عالم طنز، نیش لازم دارم

     حالا به جفنگ آمده ام... در اینجا                          یک قافیه ی جدید لازم دارم !!

                   یک واژه که با صداقت آن بتوان                                اندوه دلی خرید، لازم دارم

  ماشین و زن و خانه نمی خواهم، نه                      یک ذره فقط امید لازم دارم

   ای کاش که باز جنگ برپا می شد                              زیرا پدر شهید لازم دارم

   دارم پدری که راهی کرب و بلاست                     ای کوفه، کمی یزید لازم دارم!

  امروز که عقل مایه ی دردسر است                           دیوانگی شدید لازم دارم

   یارب، تو که هرچه دوست داری، داری           من شادی و شوق و عید لازم دارم

                       

   آن روز خدا به فکر من هست، که من                  تنها کفنی سفید لازم دارم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 1:24  توسط فرید  | 

ما را مملکتی است ارزش مدار و سجاده نشینانی با وقار, اهل نماز شب و مزین به علم و ادب و شیرین مثل رطب و الخ.   امرا درّ و جواهر هستند، پاسبان ها همه شاعر هستند، قادر هستند هوی و هایی بکنند،کارهایی بکنند که اهل راز نمی کرد و حافظ شیراز نمی کرد (یعنی نمی توانست بکند و آرزویش را با خود به گور برد، به یک جای دور برد، مرد!) و رفع کننده ی شک ما و مدرک ما این بیت شهیر است که در زیر است(حال می کنید نثر مسجع را ؟!):

 

شهریست پر کرشمه و حوران ز شش جهت      چیزیم نیست ار نه خریدار هر ششم

 

خرسندیم و می خندیم و خوشحالیم و می بالیم که دلاوری ارزشمند و شیرین مثل قند و صاحب عناوینی چند، ماموری زرنگ، قهرمان جنگ، دشمن شلوارهای تنگ، خیلی قشنگ آرزوی دیرین این شاعر و عاشق فقیر را برآورده کرده است. دستش درد نکند:

    ای تو که در کنار شش حوری                          نازنین و فرانک و پوری...

   بی لباس و کلاه و اون جوری...                      شیر تو مثل لوله ی قوری!

   حال که صاحب زر و زوری                            مالک تیغ و سیخ و ساطوری

   پنج شش روزه ای که ماموری                         بزن آقا بزن که معذوری!

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 0:49  توسط فرید  | 

من سیاهم، سیاه می بینم                            دائما اشتباه می بینم

خنده در گوش بنده چون گریه                          ناله را قاه قاه می بینم

پیرزن های کوچه مان را هم                            دختر پادشاه می بینم

 ظهر ها در نماز شب،غرقم                         نیمه شب را پگاه می بینم

خانه ی امن من سرِ صخره ست                    دشت را پرتگاه می بینم

 هر کجا بیوه ی مسلمانی ست                   باب عقد و نکاح می بینم!

 عِرق ملّی و مذهبی دارم                          رخش را ذوالجناح می بینم

بند تنبان خویش، حبلِ متین                       کفش ها را کلاه می بینم

ابن ملجم فدایی مولا                               شمر را عذرخواه می بینم

سگ اصحاب کهف را انسان                            آدمی را گیاه می بینم

فرق که بین خلق و سیّد نیست               "فیض" را "روح لاه" می بینم

ظلم در ذهن من خود عدل است                    کوه را مثل کاه می بینم

مردمِ مانده زیر خطّ فقر                                همه را در رفاه می بینم

آبها جملگی گل آلودند                               وضع را دلبخواه می بینم

وای بر عالِمان عالَم که                               عمرشان را تباه می بینم

عدّه ای بی سواد و نادان را                        صاحب فرّ و جاه می بینم

زاهد و شیخ و محتسب را هم                      مهدی دین پناه می بینم

شهرت احمدی نژاد، امروز                          رفته تا مهر و ماه می بینم

هستم از عاشقان بن لادن                        بوش را بی سپاه می بینم

 دشمن عشق و دوستی هستم                  جنگ را به صلاح می بینم

دشمن کهنه می شمارم من                      هرکه را یک نگاه می بینم

شاعران زشت و نفرت انگیزند                     خونشان را مباح می بینم

روزنامه نگار را دشمن                                 قلمش را سِلاح می بینم

من به جنّ و به اِنس مظنونم                      همه جا را سیاه می بینم

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 0:7  توسط فرید  | 

استعداد شاعريم شكوفايي شد! و شعر زير را نوآوري كردم:

سال نوآوري مبارك باد

                                            به تو كه جيگري، مبارك باد    (اين مصرع بنا به مصلحت تغيير كرد!)

موقع صحبت و سخن راني است

فصل بزپروري مبارك باد

شتران غرق عشوه مي رقصند

كردي و بندري مبارك باد

گشنه ديگر ز بيخ و بن عربي

لهجه ي مادري، مبارك باد

ورنه مي گفتمت من اينك با

شيوه ي بهتري مبارك باد

با انر‍‍ژي هسته اي بكنيم

بر جهان سروري، مبارك باد

مي كند سفره هاي ما را پر

سنگك و بربري، مبارك باد

ذوق من بی هوا شکوفا شد

سال نوآوري مبارك باد

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 19:43  توسط فرید  |